تبليغاتX
قاب ها
قاب ها

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین 

باید آماده شد

  تمرین نیاز است...

زیارت نامه عاشورا  را باید صحیح خواند...

باید ادب بیاموزم ادب سلام کردن را.. 

 سلام کردن بر حسین(ع) و خاندان مطهرش ...

باید به یاد غبار گرفته ام بیاوزم که در محضر او هستم...

می دانم فبل از هر چیز باید نسبت خودم را با او مشخص کنم 

 " تولی و تبری  " را باید باز بینی کنم که چه کسی را دوست دارم و از که بدم می آید

ای حسین(ع) من به ولایت تو وبه حسینیان زمانه شهادت می دهم

و عکس آن ها را عاشقانه در این قاب ناقابل قرار می دهم :

 

صادقانه می گویم

اینها تصاویر همیشه نصب بر دیوار دل می باشد

اما می خواهم

 از جاهلان زمان تبری می جویم  آنها که باعث شکستن حرمت تو ورهروانت هستند

آن ها را قاب شدنی نمی دانم...

بگذار اسمشان را هم بر زبان نیاورم!

آن ها که  بار مسوولیت گناهانشان را نمی خواهند بپذیرند...

انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم

اکنون از تو اجازه ورود و درک محرم را می خواهم

و

السلام علیک یا اباعید الله الحسین

 

پنجشنبه 26 آذر1388 :: ::  نويسنده : احد

همیشه که کوچیک بودم(هرچند الانم خیلی کوچیکم از نظر معرفت!) برام خیلی از بهشت میگفتن از اینکه اگه مثلا این کار رو بکنی میری بهشت بعدشم کلی شرح و توصیف که  اونجا چه خبرا که نیست...!

(منم توی دلم یه چیزایی میگفتم)

فرشته ها اونجا میوه های خوشمزه با طبق های زیبا میارن در حالی که تو راحت توی باغ های زیبا نشستی(یعنی من بشینم اونا هی برام میوه بیارن ؟چه کسالت آور!)

از قصرهاش که نگو! باشکوه و زیبا(آره من دوست دارم!) با هر کار خوب یه آجرش رو از اینجا می فرستی تا قصرت کامل بشه(ساختمون نیمه؟!نمیشه یه هویی کامل بشه؟)اونقدر زیبای که دلت می خواد همیشه توش باشی (یعنی از خونه درختی "دکتر ارنست" هم جالب تر و صمیمی تره...؟!)دیگه جونم برات بگه...

نمی دونم شاید بقیش رو دیگه خوابم میبرد٬ ولی دیگه همشم همین جورا بود راستش خیلی با بهشت در گیر نشدم

ولی خب همین چند سال پیش یک روز که دور و ورمو مرتب می کردم فرش رو می کشیدم و سعی می کردم کنار یکی دیگه قرار بگیره یا زمانی که برا ناهماهنگی خیلی چیزا غصه می خوردم یا وقت زیادی که صرف این چیزا می کردم با خودم گفتم واقعا این دنیا چقدر محدوده یه جاشو درست می کنی جای دیگش خرابه. این که چیزی نیست تومسایل رفتاری و خوبی ها و بدیها که دیگه نگو...! هر روز بیشتر از روز قبل تنگنا ها رو احساس می کردم

یواشکی برگشتم به خدا گفتم: الهی قربونت برم٬ تو اون بهشت نازنینت یکم جا برا منم هست...؟

 

بعد چند سال هم که با این روایت امام علی (ع) آشنا شدم که:

 مردم در عبادت خدا سه دسته اند عده ای که از ترس جهنم خدا رو عبادت می کنند٬ عده ای که به شوق بدست آوردن بهشت عبادت می کنند و دسته سوم فقط برای رضای خدا عبادتشو می کنند

پرو پرو یکم به خودم دلداری دادم (بماند...! آرزو که عیب نیست)

 

--------------------------------------

زندگی نوشت:

۱-همین چند روز پیش یه خبر خوش شنیدم

۲-خیلی سرم شلوغه ولی همچنان سعی می کنم به روی خودم نیارم

۳-تو شرایط سیاسی هم عقده های چرکین  سر باز کردن... بزرگان مدارا می کنند!

۴-آرامش همچنان یکی از بهترین موهبت هاست

۵-سفری در پیش است...

شنبه 21 آذر1388 :: ::  نويسنده : احد
 

 

گفت برخیز که از یار سفیر آمده است‏
به چراغانى صحراى غدیر آمده است
 

موج یک حادثه در جان غدیر است امروز
و على چهره تابان غدیر است امروز
 


بیعت شیشه ‏اى و آهن پیمان شکنى‏
داد از بیعت آبستن پیمان شکنى !
 

پس از آن بیعت پر شور على تنها ماند
و وصایاى نبى در دل صحرا جا ماند 

 

موج آن حادثه در جان غدیر است هنوز
و على چهره تابان غدیر است هنوز
 

  از" ناصر شعار ابوذرى "
 

عید همه مبارک

شنبه 14 آذر1388 :: ::  نويسنده : احد

گاهی پیش می آید که اشیاء هم قاب کردنی می شوند، وقتی عزیزانی که جایشان خالیست با آنها انسی  داشته باشند...

     می خواهم بگویم دل مسجد محل برایتان تنگ است هرچند این روزها میهمان مسجدالحرام و خانه ی خدایید...

 

   نه لازم ندارم بابا! پول های خمس داده ی شما (که همیشه در اختیارمان هست) برایم خیلی برکت دارد...

 

   خاله ها زنگ می زنند، می آیند و احوالی می پرسند...دل دوستانتان هم برایتان تنگ است و دل ما سه نفر هم تنگ تر!

 

    صدای گریه های بعد نماز صبحتان را می شنوم...حال نماز گوارایتان!

 

   شبکه سه فوتبال دارد. می دانم این فوتبال های تلویزیونی را تحویل نمی گیرید اما استادیوم ورزشی شهر هم رونقی ندارد...

 

   نگران نباشید صبحانه خوردم. بابا من از خجالت  آب می شوم وقتی از یخچال چیزی برایم سرسفره  می گذارید...!

 

   چه شاد و شلوغ می کنید خانه را مامان!  ...حالا می فهمم.

 

   این چندمین باری بود که قرآنتان را برای صحافی دادید؟! قرآنی که روزی دوبار مفصل خوانده می شود...( ـ ببین  ترجمه ی این آیات چی میشه؟بهم بگو...)

 

   گاهی تعجب می کنم در خیلی چیز ها چقدر زود با نظر بابا همراه می شویدمامان!... و من چه دیر متوجه می شوم...

 

   روز تعطیلمان را بدون شوخی های شما گذراندیم(:ـ خب بالاخره کدوم از این دو جا رو میریم ؟ ـ حالاکه شمابا هم توافق نمی کنید پس بشینید ببینیم هر جا ماشین بره!!)

 

  اخبار را با دقت گوش می کنید و الان در متن اخبارید... در "حج   کنگره جهانی اسلام!  "... بابا راستی چه خبر؟! چه خبر از آن همه یک صدایی و یک رنگی...؟!

 

    من فقط با شما شانزده سال و با بابا ۲۳سال تفاوت سنی دارم اما با  افق بلند فکریتان فکر می کنم نوه ای هستم در برابر مادربزرگ و پدربزرگ (با تجربه ی چند نسل و سال های سااال  عمر!)  شما " پدرِ " بزرگ و " مادرِ" بزرگی هستید...

 

   (ـ این ختم رو بردار قربه الی الله،... بعد از نماز برای فلانی دعا کنید و برای آن دیگری هم... ـ باشه برای همه!،یادمان نمی شود)  "ما فرزندان"هم همسایه هایی حقیر برای خانه تان هستیم. آنجا و آن وقت های عزیز برایمان که دعا می کنید...؟!

 

 از اینکه درخانه می بینیمتان خداراسپاس



ادامه مطلب ...
دوشنبه 2 آذر1388 :: ::  نويسنده : احد

جمعه 29 آبان1388 :: ::  نويسنده : احد

همیشه افتخارت بود که می تونی یک ساعته یک آش رشته حسابی درست کنی و سر سفره بذاری ...

خیلی خب! به چهل دقیقه هم رسوندی (با آماده بودن موادش) ...! تو جمع دوستان هم با آب تاب  تعریف می کردی ... دوستای جدیدت هم که نباید بی خبر می موندن...!

فقط خوب شد امروز کسی نبود که این همه دود رو از یک غذای ساده و البته سوخته!  تو خونه تون 

تماشا کنه!

 

زندگی نوشت:

خب چکار کنم؟! سوخت دیگه!... باید بگم آی مردم همه پیشبند صورتی ببندید بریزید تو خیابون...؟!!! 

 

باخودم بودم

پنجشنبه 21 آبان1388 :: ::  نويسنده : احد

اونا رفتند مدینه                    یه پدر و یه مادر

  اینها میان به دنیا                  یه دختر! یه دختر!

اون میره از این دنیا                ...       یه عمو!

               اون یکی میره از حال             یه جانباز! یه جانباز سرافراز!

                      یکی میاد به میدون               یه مرد اهل عمل! یه امام مهربون

  یکی میره توی خواب             یه معتاد! یه بیمار!

اون که میاد از سفر               یه جاویدان الاثر!

    اینا میان به یادا                    دوست ها روز مبادا

و امروز... 

                         همه رفتند خیابان                 برای سیزده آبان!

 

(نوعی منقرض شده از مِعر (مِعر: نوع منقرض شده ی شعر) )

 

چهارشنبه 13 آبان1388 :: ::  نويسنده : احد
مطلع

آنکه بدجنس است
آبش می کنند...
آنکه خوش عکس است
قابش می کنند...